هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی منه! البته هنوز تا فارغ التحصیلی راهی به طولانی پایان کار نامه ای باقی مونده که هنوز حتی یه کلمه ش هم نوشته نشده ولی مراسم هفته دیگه برگزار می شه. به خاطر بیماریم مجبور شدم یک سال مرخصی بگیرم ولی فکر می کنم این مرخصی یک ساله به نفعم بود چون وقتی برگشتم تونستم با همکلاسی های بهروزم خاطره های خوبی بسازم. الان دوره ی فوق لیسانس برای من یادآور وقت هاییه که با فرید، نازنین، رضا، جانا، پرند و بزرگمهر گذروندم. می دونم که هفته دیگه توی مراسم نازنین و جانا رو می بینم ولی دربا
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
I want something from him that even I myself don't know it is. Maybe a big gesture of affection, something that shows he truly cares about me. Something beyond our mundane everyday conversations about our daily routine. The worst part is that he can probably see I need his support in whatever form he can offer it, but he just withholds it. Is it too much to want him to give me a call when I least expect it and then enquire about why I'm in the bad place I am right now? I keep telling myself, "he's just busy". I repeat it to myself constantly, but I can't shake off that not so please voice in my head that tells me, "if he wanted, he would".
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
It was a moment of pure comfort. It felt like home. I was lying down on the ground, wrapped in a blanket as the heater warmed me up. Drowsiness didn't feel like a threat, but a desired sedative. I could hear children playing in the alley, dogs barking on the far away farms, and motorbikes passing by. I was home, safe and warm, and after a long day I could close my eyes to drift off a bit. I didn't want to move. I just wanted to make the moments to drag and form a tiny eteity of comfort.
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
آیا هنوز کسی هست که این خانه مجازی را چک کند؟
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
می دونم که هم هیجان دارم و هم مضطربم. حس هر دوش به حدی شبیه که به سختی میشه گفت کدوم، کدومه! ترجیح می دم همه ش هیجان باشه ولی می دونم که نمیشه به خودم دروغ بگم! به جز گرفتن بلیط هام کار دیگه ای انجام نداده م ولی دیگه وقتشه که به همه چیز برسم.
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
مچ مامانم رو در حالی گرفتم که داشت برای خودش روی ریتم یه آهنگ شونه می لرزوند و لبخند می زد. وقتی منو دید برای چند ثانیه عمیق توی چشم های خیره شدیم و به هم لبخند زدیم. در نهایت صورتش رو به حالت خجالت توی دستاش قایم کرد و دیگه نرقصید. مامانم یه دنیای درونی داره، یه بخشی از وجودش، که مال خودشه و به کسی نشون نمی ده.
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
تقریبا دو هفته دیگه ۲۸ ساله میشم! با تنی داغون و سه تا قرص ضد اضطراب و ضد افسردگی روی دستم! این چیزی نبود که خود ۱۷ ساله م برای خودش تصور کرده باشه. حتی یک میلیاردم درصد! با این حال من مسئول تصورات اون دختر نوجوون نیستم. فعلا همین که قوی بمونم برام کافیه!
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور