خرید بک لینک
هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی منه! البته هنوز تا فارغ التحصیلی راهی به طولانی پایان کار نامه ای باقی مونده که هنوز حتی یه کلمه ش هم نوشته نشده ولی مراسم هفته دیگه برگزار می شه. به خاطر بیماریم مجبور شدم یک سال مرخصی بگیرم ولی فکر می کنم این مرخصی یک ساله به نفعم بود چون وقتی برگشتم تونستم با همکلاسی های به‌روزم خاطره های خوبی بسازم. الان دوره ی فوق لیسانس برای من یادآور وقت هاییه که با فرید، نازنین، رضا، جانا، پرند و بزرگمهر گذروندم. می دونم که هفته دیگه توی مراسم نازنین و جانا رو می بینم ولی درباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:18

I want something from him that even I myself don't know it is. Maybe a big gesture of affection, something that shows he truly cares about me. Something beyond our mundane everyday conversations about our daily routine. The worst part is that he can probably see I need his support in whatever form he can offer it, but he just withholds it. Is it too much to want him to give me a call when I least expect it and then enquire about why I'm in the bad place I am right now? I keep telling myself, "he's just busy". I repeat it to myself constantly, but I can't shake off that not so please voice in my head that tells me, "if he wanted, he would".

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: جمعه 28 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:23

I'm always sleepy. It doesn't really matter what time I go to bed at night or wake up in the moig; something is constant: the desire to lure myself to oblivion by sleeping. Sometimes I fight it, and sometimes I don't.The worst happens when my drowsiness is accompanied by sore eyes. Imagine a situation where you need to stare at your screen to work, to write, because that's how you make a living, that's how you pay for school, the doctor's appointments, food and clothes, but here you are: your eyes have tued against you. Not only are they sore constantly, they're filled with the desire to push you to the land of dreams.When people talk about me 'getting better' or 'regaining my health', I just think they're being uecessarily optimistic. I've developed this theory that my eye problems and struggles with dizziness will last for the rest of my life. It's a hopeless prospect, but one that I might have to accept as my ever lasting reality.Sometimes I call it adulthood and try to go on with my days and not be sour about it. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:57

It was a moment of pure comfort. It felt like home. I was lying down on the ground, wrapped in a blanket as the heater warmed me up. Drowsiness didn't feel like a threat, but a desired sedative. I could hear children playing in the alley, dogs barking on the far away farms, and motorbikes passing by. I was home, safe and warm, and after a long day I could close my eyes to drift off a bit. I didn't want to move. I just wanted to make the moments to drag and form a tiny eteity of comfort.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:57

If it wasn't for the prestige of my masters degree and satisfying my ego, I would've given up and tried to stay focused on building a career, and finding a way to escape rather than going to classes three days a week and wasting time on preparing for my classes. But what I can do? I know getting my degree can be rewarding for me and something to look back fondly on later in life. These days I only have one question: what career should I lean toward considering the fact that my eyesight problem might be a lifetime issue? For years, I saw my future in academia but now I find it boring and even painful to achieve. I'm 28 years old and still looking for a path. Where's the path that brings me the most happiness and the least eye pain and dizziness? ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:57

آیا هنوز کسی هست که این خانه مجازی را چک کند؟

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 17:13

توی اینستاگرام خانمی رو فالو می کنم که سه سال از من بزرگ تره. ممکنه بشناسیدش. پزشکی خونده و چند ساله با استفاده از فالورهایی که طی سال ها فعالیت توی شبکه های اجتماعی جمع آوری کرده، یه موسسه آموزش زبان آنلاین زده که از کل دنیا زبان آموز ایرانی داره. چند سال قبل رفت استانبول و همونجا زندگی و کار می کرد تا اینکه یکی دو هفته قبل به لندن نقل مکان کرد که توی یه بیزنس اسکول درس بخونه.هر وقت که استوری ها و پست هاش رو می بینم از اینکه آدم هایی دور و بر سن من هستند که به راحتی با استرس های زندگی مواجه می شن و ازشون عبور می کنن حس ناخوشایندی بهم دست می ده. توی این چند هفته داشتم می دیدم که چه طور توی لندن دنبال خونه می گرده، خونه می چینه، اولین کلاس های دانشگاهش رو می گذرونه، توی هوای بارونی لندن یه بارونی می اندازه روی دوشش و می ره برای خودش خوراکی و گل می خره. با اینکه می دونم کار درستی نیست، سالم نیست، اشتباهه ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که خودم رو مقایسه نکنم.علت مقایسه هم اینه که هفته دیگه بلیط دارم به یه کشور دیگه همین نزدیکی ها. هدف: دیدن یارم. دیشب از فکر و غصه خوابم نمی برد. توی لحظه های آخر فهمیدم که یه کم حساب و کتابم جور در نمیاد. یادم رفته بود که باید قسط وام بدم، عوارض خروج از کشور پرداخت کنم و بیمه سفر بگیرم. توی خیالات خوشم همه رو یادم رفته بود و فکر می کردم فقط باید برم دکتر! الان می بینم پولم برای دو روز موندن توی تهران کمه! حالا این اصل قضیه نیست! شاید بتونم این مشکل رو حل کنم! ولی امروز که چشمم رو باز کردم و فهمیدم باید واقعا هفته دیگه برم دلم وایستاد جوشیدن. من الان ۶ ماهه که به خاطر مریضی به ندرت بیرون می رم و حالا یهو می خوام یه قدم بزرگ بردارم و برم یه کشور دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

می دونم که هم هیجان دارم و هم مضطربم. حس هر دوش به حدی شبیه که به سختی میشه گفت کدوم، کدومه! ترجیح می دم همه ش هیجان باشه ولی می دونم که نمیشه به خودم دروغ بگم! به جز گرفتن بلیط هام کار دیگه ای انجام نداده م ولی دیگه وقتشه که به همه چیز برسم.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

ر گفت: "نمی دونم چرا اوضاع رو برای خودت پیچیده می کنی." به خاطر قرص های جدیدم این حرف ها رو می زد. وقتی به دکترم درباره اینکه دردهای چشمم به شکل بدی برگشتن گفتم سه تا قرص جدید به داروهای قبلیم اضافه کرده. من تا نفهمم داروها چی هستن و به چه دردی می خورن قرص ها رو مصرف نمی کنم. حتی وقتی هم می فهمم ترس برم می داره و تمایلم برای مصرفشون کمتر میشه. توی یه هفته ای که قرص های جدید رو گرفته م هیچ کدوم رو حتی یه بار هم نخورده م. امروز عصر با هم سر این قضیه با هم بحث می کردیم.در جواب بهش گفتم: "هفت تا قرص توی طول روز! این خیلی زیاده. تو خودت بودی چه کار می کردی؟" گفت: "من بودم از دکترم می پرسیدم می تونم همه شونو با هم بخورم یا باید جدا بخورم. بعدش صبح توی اولین فرصت قرص هام رو می خوردم و دیگه هم بهشون فکر نمی کردم." حرف حسابش اینه که باید به جای اینکه خیلی به قرص هام فکر کنم باید فقط شروع کنم به مصرفشون و این قدر خودم رو با ترس ازشون آزار ندم. اونم وقتی که درد چشم هام زندگی روزمره م رو دچار مشکل کرده. می دونم که رفتارهای این چنینی من براش "ناامید کننده" هستند. به قول خودش: "کمک کردن به کسی که از کمک به خودش سر باز می زنه خیلی سخته." ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 23:32

با مرخصی تحصیلیم موافقت شد. دیگه آدم هایی که باهاشون ارشد رو شروع کردم نمی بینم. با هیچ کدوم صمیمی نبودم ولی حداقل هر روز که می رسیدم سر کلاس چهره های آشنایی رو می دیدم که می تونستم بهشون لبخند بزنم و سلام کنم و کم کم داشت برام راحت می شد که توی کلاس جلوشون بحث کنم. دارم سعی می کنم از یه عقب گرد دوباره ناراحت نباشم. اون هم وقتی که فقط خودم می دونم چه قدر حالم بد بود و هیچ جوره نمی تونستم برم دانشگاه. جدای از همه این ها، عقب گرد آدم رو نمی کشه هر چند مسیر رو کند می کنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: شنبه 8 مهر 1402 ساعت: 14:42

مدتی هست یوگا انجام می دم. با ویدئوهای یوگا با آدرین توی یوتیوب. چند روزی توی سری مبتدی فقط یه سشن ۱۰ دقیقه ای رو انجام می دادم ولی دیروز یه سشن ۲۰ دقیقه ای که حرکاتش کمی سخت تر بود رو تمرین کردم. خلاصه اینکه الان ماهیچه های پام گرفته. بعد از تمرین حس کردم که عضلاتم بی حس شده و می دونستم که درد غیرقابل اجتنابه. امروز صبح که بیدار شدم فقط انتظار پا درد داشتم ولی متوجه شدم حتی انگشت های دستمم درد می کنه. به حدی بدنم داغونه که با چند تا حرکت ساده همچین بلایی سرم اومده. در کل یوگا ساده به نظر میاد ولی به انعطاف و استقامت بالایی نیاز داره. منم هیچ کدوم رو ندارم. مصمم هستم که پیش برم تا بدنم تا بهش عادت کنه. من از ورزش های تند و هیجانی خیلی بدم میاد! الان که مشکل سرگیجه دارم اصلا حتی نمی خوام بهش فکر کنم. در کل یوگا خیلی به روحیه من که باید همه چیز رو آروم و سر حوصله انجام بدم می خوره. کاش سرگیجه هام تموم می شد. دیروز وقت تماشای یه سریال کره ای به مامانم گفتم که وقتی سرگیجه دارم تمرکز روی تصاویر دور و برم سخته و به نظرم همه چیز خیلی روی دور تنده. مامانم پرسید: "مگه سرگیجه داری هنوز؟" دیگه به حدی سرگیجه به جزوی از زندگی عادیم تبدیل شده که زیاد درباره ش نق نمی زنم و به همین دلیل خانواده م فکر می کنن که کاملا بهبود پیدا کرده م. فقط خودم می دونم که چی دارم می کشم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 18:18

به خاطر سیستم زوج و فرد واحدهای دانشگاه و حذف ترمم توی بهار نمی تونم زودتر از سال ۱۴۰۴ فارغ التحصیل بشم. شرایط ایده آلی نیست ولی چون واقعا ترم قبل نمی تونستم توی امتحان ها شرکت کنم ترجیحم اینه که برای عقب موندنم خودم رو سرزنش نکنم. می خوام ترم جدید رو هم مرخصی رد کنم. باید امروز یه نامه رسمی خطاب به رئیس بخش بنویسم و دلایلم رو برای مرخصی اعلام کنم و بعد منتظر بمونم و ببینم موافقت میشه یا نه.از جمله دلایلم برای مرخصی توی ترم جدید:اگر این ترم برم دانشگاه بازه زمانی کلاس رفتنم از ۴ ترم میرسه به ۵ ترم و چون در هر حال دو سال دیگه باید درس بخونم دلیلی نمی بینم همه چیز رو برای خودم سخت تر کنم.اگر ترم دومم رو مجدد توی زمستون شروع کنم فرصت این رو دارم که با بچه های ورودی جدیدی هم دوره بشم و دوست پیدا کنم.شرایط چشم هام هنوز ایده آل نیست. با اینکه به شکل قابل توجهی دردم کمتر شده ولی هنوز چند روز توی ماه حمله های شدیدی بهم دست می ده که کلا زمین گیر میشم و باید توی رخت خواب بمونم. باید راهی پیدا کنم که بدون اذیت کردن چشم هام درس بخونم. حقیقت اینه که من دیگه حتی نمی تونم کتاب بخونم! باید این رو بررسی کنم و ببینم با این شرایط جدید چه طور می خوام ادامه تحصیل بدم. به هر حال من باید کتاب ها و مقاله های زیادی بخونم و حتی یه پایان نامت بنویسم تا فارغ التحصیل بشم!الان چند ماهی هست که زیر نظر یه دکتر مغز و اعصاب دارو مصرف می کنم. اواخر خرداد بود که بابام من رو برد پیش این دکتر. ام آر آی من رو چک کرد. با یه دستگاهی چشمام رو چک کرد و من رو فرستاد برای سونوگرافی. ازم پرسید: "استرس زیاد داری؟" گفتم: "یه کم." گفت: "یه کم یا خیلی زیاد؟" بابام بهجای من جواب داد: "خیلی زیاد."وقتی ازش پرسیدم مشکلم چیه گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 9:36

تا یه ماه قبل این مشکل رو داشتم که شب ها نمی تونستم بخوابم. الان مشکلم اینه که شب ها بین ۹ تا ۱۰ ساعت خواب عمیق دارم، رویاهای عجیب می بینم و کل روز رو هم خوابم میاد. علاوه بر چشم دردهای هر از چندگاهی و سرگیجه هام، خواب آلودگی به شدت بازده من رو توی روز پایین آورده. با تقلا کارم رو انجام می دم. همه ش مجبورم به خودم یادآوری کنم که پول در آوردن چه قدر زندگی من رو راحت می کنه و بعد با خودم بجنگم که خوابم نبره و کارم رو انجام بدم.چون لپ تاپم چشمم رو اذیت می کنه با گوشی کار می کنم و فکر می کنم این هم اوضاع رو سخت تر کرده. آخه همه ش روی مبل لم می دم و سعی می کنم کار کنم. در چنین حالتی خوابیدن گزینه بهتری نسبت به کار کردن به نظر میاد. خواب آلودگی شدیدم یا به خاطر قرصیه که شب ها می خورم یا نزدیک شدن به تغییر فصل. اگر مشکل قرصم باشه نمی دونم میشه چه کار کرد. چون خودم به دکتر گفتم شب ها مشکل خواب دارم و به همین دلیل قرصی برام نوشت که راحت تر بخوابم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 9:36

مچ مامانم رو در حالی گرفتم که داشت برای خودش روی ریتم یه آهنگ شونه می لرزوند و لبخند می زد. وقتی منو دید برای چند ثانیه عمیق توی چشم های خیره شدیم و به هم لبخند زدیم. در نهایت صورتش رو به حالت خجالت توی دستاش قایم کرد و دیگه نرقصید. مامانم یه دنیای درونی داره، یه بخشی از وجودش، که مال خودشه و به کسی نشون نمی ده.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 17:42

تقریبا دو هفته دیگه ۲۸ ساله میشم! با تنی داغون و سه تا قرص ضد اضطراب و ضد افسردگی روی دستم! این چیزی نبود که خود ۱۷ ساله م برای خودش تصور کرده باشه. حتی یک میلیاردم درصد! با این حال من مسئول تصورات اون دختر نوجوون نیستم. فعلا همین که قوی بمونم برام کافیه!

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 20:10

صفحه بندی