فارغ التحصیلی - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:18
هفته دیگه جشن فارغ التحصیلی منه! البته هنوز تا فارغ التحصیلی راهی به طولانی پایان کار نامه ای باقی مونده که هنوز حتی یه کلمه ش هم نوشته نشده ولی مراسم هفته دیگه برگزار می شه. به خاطر بیماریم مجبور شدم یک سال مرخصی بگیرم ولی فکر می کنم این مرخصی یک ساله به نفعم بود چون وقتی برگشتم تونستم با همکلاسی ه...
A bad place - تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 13:23
I want something from him that even I myself don't know it is. Maybe a big gesture of affection, something that shows he truly cares about me. Something beyond our mundane everyday conversations about our daily routine. The worst part is that he can probably see I need his support in whatever form h...
Drowsiness and Everything Else - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 14:57
I'm always sleepy. It doesn't really matter what time I go to bed at night or wake up in the mo ig; something is constant: the desire to lure myself to oblivion by sleeping. Sometimes I fight it, and sometimes I don't.The worst happens when my drowsiness is accompanied by sore eyes. Imagine a situat...
Moments of Peace - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 14:57
It was a moment of pure comfort. It felt like home. I was lying down on the ground, wrapped in a blanket as the heater warmed me up. Drowsiness didn't feel like a threat, but a desired sedative. I could hear children playing in the alley, dogs barking on the far away farms, and motorbikes passing by...
Where's My Path? - تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 14:57
If it wasn't for the prestige of my masters degree and satisfying my ego, I would've given up and tried to stay focused on building a career, and finding a way to escape rather than going to classes three days a week and wasting time on preparing for my classes. But what I can do? I know getting my ...
سلام بر همگی! - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 17:13
آیا هنوز کسی هست که این خانه مجازی را چک کند؟
چرا من نمی تونم مثل بقیه باشم؟ - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 23:32
توی اینستاگرام خانمی رو فالو می کنم که سه سال از من بزرگ تره. ممکنه بشناسیدش. پزشکی خونده و چند ساله با استفاده از فالورهایی که طی سال ها فعالیت توی شبکه های اجتماعی جمع آوری کرده، یه موسسه آموزش زبان آنلاین زده که از کل دنیا زبان آموز ایرانی داره. چند سال قبل رفت استانبول و همونجا زندگی و کار می کر...
دو احساس مشابه ولی متفاوت - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 23:32
می دونم که هم هیجان دارم و هم مضطربم. حس هر دوش به حدی شبیه که به سختی میشه گفت کدوم، کدومه! ترجیح می دم همه ش هیجان باشه ولی می دونم که نمیشه به خودم دروغ بگم! به جز گرفتن بلیط هام کار دیگه ای انجام نداده م ولی دیگه وقتشه که به همه چیز برسم. Adblock test (Why?)
قرص ها و ترس ها - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 23:32
ر گفت: "نمی دونم چرا اوضاع رو برای خودت پیچیده می کنی." به خاطر قرص های جدیدم این حرف ها رو می زد. وقتی به دکترم درباره اینکه دردهای چشمم به شکل بدی برگشتن گفتم سه تا قرص جدید به داروهای قبلیم اضافه کرده. من تا نفهمم داروها چی هستن و به چه دردی می خورن قرص ها رو مصرف نمی کنم. حتی وقتی هم می فهمم ترس...
یک پله به عقب - تاریخ: 1402/7/8 ساعت: 14:42
با مرخصی تحصیلیم موافقت شد. دیگه آدم هایی که باهاشون ارشد رو شروع کردم نمی بینم. با هیچ کدوم صمیمی نبودم ولی حداقل هر روز که می رسیدم سر کلاس چهره های آشنایی رو می دیدم که می تونستم بهشون لبخند بزنم و سلام کنم و کم کم داشت برام راحت می شد که توی کلاس جلوشون بحث کنم. دارم سعی می کنم از یه عقب گرد دوب...
یوگا و عواقب پس از آن - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 18:18
مدتی هست یوگا انجام می دم. با ویدئوهای یوگا با آدرین توی یوتیوب. چند روزی توی سری مبتدی فقط یه سشن ۱۰ دقیقه ای رو انجام می دادم ولی دیروز یه سشن ۲۰ دقیقه ای که حرکاتش کمی سخت تر بود رو تمرین کردم. خلاصه اینکه الان ماهیچه های پام گرفته. بعد از تمرین حس کردم که عضلاتم بی حس شده و می دونستم که درد غیرق...
گزارشی از تابستان - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 9:36
به خاطر سیستم زوج و فرد واحدهای دانشگاه و حذف ترمم توی بهار نمی تونم زودتر از سال ۱۴۰۴ فارغ التحصیل بشم. شرایط ایده آلی نیست ولی چون واقعا ترم قبل نمی تونستم توی امتحان ها شرکت کنم ترجیحم اینه که برای عقب موندنم خودم رو سرزنش نکنم. می خوام ترم جدید رو هم مرخصی رد کنم. باید امروز یه نامه رسمی خطاب به...
خواب آلودگی تسخیر کننده - تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 9:36
تا یه ماه قبل این مشکل رو داشتم که شب ها نمی تونستم بخوابم. الان مشکلم اینه که شب ها بین ۹ تا ۱۰ ساعت خواب عمیق دارم، رویاهای عجیب می بینم و کل روز رو هم خوابم میاد. علاوه بر چشم دردهای هر از چندگاهی و سرگیجه هام، خواب آلودگی به شدت بازده من رو توی روز پایین آورده. با تقلا کارم رو انجام می دم. همه ش...
مامان ناشناخته - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 17:42
مچ مامانم رو در حالی گرفتم که داشت برای خودش روی ریتم یه آهنگ شونه می لرزوند و لبخند می زد. وقتی منو دید برای چند ثانیه عمیق توی چشم های خیره شدیم و به هم لبخند زدیم. در نهایت صورتش رو به حالت خجالت توی دستاش قایم کرد و دیگه نرقصید. مامانم یه دنیای درونی داره، یه بخشی از وجودش، که مال خودشه و به کسی...
۲۷ ساله ای در آغوش قرص ضد افسردگی - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 20:10
تقریبا دو هفته دیگه ۲۸ ساله میشم! با تنی داغون و سه تا قرص ضد اضطراب و ضد افسردگی روی دستم! این چیزی نبود که خود ۱۷ ساله م برای خودش تصور کرده باشه. حتی یک میلیاردم درصد! با این حال من مسئول تصورات اون دختر نوجوون نیستم. فعلا همین که قوی بمونم برام کافیه! Adblock test (Why?)
لباس ها و تکه ها - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 20:10
توی مود "فاک ایت دنیا دو روزه" جدیدم، دو تا لباس مجلسی جدید سفارش دادم. یکیشون یه لباس سفید بدن نما است که پارچه گیپورش به حدی نازکه که احتمالا نمای خویی از لباس زیرم به همه بده. یکی دیگه ش یه لباس فلوری بلند با دو تا چاک جلوش. مسئله اینجاست که مامانم به من اجازه نمی ده توی عروسی ها این طور لباس های...
مراکز تشخیص سرگیجه - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 19:32
توی تهران یه سری مراکز تشخیص دلیل سرگیجه هست. در عجبم اگر از خانواده م بخوان منو می برن؟ در عجبم اگر برم می تونن کمکی کنن؟ هر چه قدر گشتم نمونه مشابهش توی شیراز نبود. فقط به حدی مستاصلم که می خوام این درد تموم شه. هر چند این مراکز هم احتمالا خیلی گرون قیمت باشن. امروز به خاطر سرگیجه کل روز رو دراز ک...
کبوتر سیاه روی دیوار - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 19:32
کبوتر سیاه لبه دیوار نشسته. بهم نخندید! نخندیدها! ولی یکهو گفتم چی میشه اگر من تنها کسی باشم که می بیندش؟ نشونه بدیه؟ مامانم رو صدا زدم که بیاد و نگاهی بهش بندازه. خب، من تنها کسی نیستم که می بیندش. برادرم از در بالا رفت تا کبوتر رو بپرونه. حتی یه اینج هم جم نخورد. مامانم گفت: "این کبوتر مریضه." حال...
و زمان حال ... - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 19:32
زندگیم روی حالت ایستایی قرار گرفته و صرفا متمرکز روی زمان حاله. گذشته و آینده رو به کل کنار گذاشته م. گذشته منو ناراحت می کنه. یادم می افته که من آدمی بودم که تنهایی سفر می کردم و همه کاری انجام می دادم و الان حتی تنها نمی تونم توی خونه بمونم. هر وقت هم بیرون می رم اگر کسی باهام نباشه حالت ترس بدی خ...
نیازمند معجزه - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 17:21
در کمال غرور به رئیسم گفتم: "شنبه صبح پروژه بعدی رو تحویل می دم." و خب برنامه همین بود. با خودم فکر کردم با سرعتی که الان دارم پیش می رم حتما تا جمعه غروب کارش تموم شده. مشکل اینجاست که رئیسم تماس نگرفته بود تا درباره پروژه روی دستم و زمان تحویلش بپرسه بلکه می خواست یه کار دیگه بهم واگذار کنه و با ن...