چالش 10 ساله! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
دیگر یادم نمی آید نوجوان بودن چه طور بود. تنها حسی که از آن دوران برایم مانده شاید این باشد که سر فیلم های fantastic beasts همان قدری هیجان زده می شوم که آن موقع ها وقتی کتاب های هری پاتر را دست می گرفتم هیجان زده می شدم. با این حال هنوز فرق هست بین اینکه 13 ساله باشی و با ذوق و شوق از کتابخانه کوچک...
جنس مونث آبروبر - تاریخ: 1397/2/12 ساعت: 14:01
امروز برای سوال درباره تعمیر لپ تاپم که کاملا قاطی کرده رفته بودم یک کافی نتی تعمیراتی. مرد تعمیرکار ازم پرسید: "مارک لپ تاپتون چیه؟" منم خیلی جدی زل زدن به طرف و گفتم: "ای دی اس ال ..." فوری متوجه سوتی بزرگم شد و بر خلاف قوانین حجب و حیایی که به ما دختران ایرانی آموزش داده می شود زدم زیر خنده. واقع...
همزات پنداری - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:10
مامانم با دیدن تقلای من برای پاس کردن امتحان ها و غرق شدن نا امیدانه در کتاب ها برای یاد گرفتن لحظه آخری از توی شبکه های اجتماعی برایم خواند: "همانا اگر در طول ترم لای کتاب را باز نکنید آخر ترم کتاب لای شما را باز می کند!" نمی خواهم وارد این قضایا شوم که این جمله چه قدر انحراف آمیز است ولی به شکل عج...
اندر خم بیرون گشته از خبرنگاری - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 20:50
اول کار قبولم نکردند. نشستم ور دل مامانم و تا مدت ها غصه این را خوردم که ردم کرده اند، که توانایی اش را نداشته ام، که بی عرضه بوده ام. بعد از مدتی اما بهم فرصتی داده شد و من دو دستی آن را چسبیدم. بهش به چشم عشق زندگیم و مسیری که باید طی کنم نگاه می کردم. صبح زود از خانه بیرون می زدم و وقتی هوا تاریک...
دو راهی های من - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 23:42
هر کسی توی زندگیش توی مواقعی سر دو راهی هایی قرار می گیره و در نهایت یکی رو انتخاب می کنه. منم چند سال پیش سر یکی از همین دو راهی ها تصمیم هایی گرفتم که کلا مسیر زندگیمو عوض کرد. هنوز نمی تونم قضاوت کنم که کارم درست بود یا اشتباه. یعنی فکر می کنم حداقل باید ده سالی بگذره و بعد اون زمان با توجه به کم...
یک جوان جویای کار - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 20:48
تا به حال آگهی های استخدامی را مدام مرور کرده اید به حدی که از زنده بودن خود خسته شوید؟ این حال من در شرایط کنونی است. چرا کار پیدا کردن این قدر سخت است؟
آیا؟ - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 20:48
از بین شما کسی هست که من را از وبلاگ بابای من بشناسد؟
من و پیرزن ها - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 20:48
من و پیرزن ها موقعیتی را تصور کنید که در بانک وسط دو پیرزن گیر افتاده اید. یکیشان چون سواد ندارد هر شماره ای که خوانده می شود نگاهش را می دوزد به شما تا ببیند نوبت اوست یا نه. می پرسد: "چند تا جلومه؟" وقتی می گویی: "بیست تا." گیج نگاه می کند جوری که می فهمی معنی این عدد را نمی فهد ولی در هر حال می گ...
آدم های پر شدنی! - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 20:48
وقتی بچه بودم خیال می کردم همه آدم ها یک روزی پر می شوند. هر روز آن قدر غذا می خورند تا در نهایت یک روزی در ایام پیری از نوک انگشتان پا تا حلقشان پر می شود! در حال و هوای خردسالی ام حسابی از اینکه روزی پر شوم می ترسیدم و در همین ایام بود که یک روز غذا پرید گلویم و پایین نمی رفت. توی دلم گفتم: "خدا ز...
آدرس تلگرام - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 7:42
آدرس تلگرام را همین جا می گذارم هر کسی خواست بهم سر بزند. برای چند تا از دوستان آدرس را ایمیل هم کردم. AatashGroup@ هنوز چیزی داخل تلگرام نیست ولی به زودی فعال می شوم و مطلب های خوب می ذارم. + نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:8 توسط ميم سينآ |
آگاهنده - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:50
اگر کسی هنوز به اینجا سر می زند و علاقه دارد نوشته هایم را بخواند بگوید تا آدرس تلگرامم را بدهم... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:59 توسط ميم سينآ |
استثناهای کلاسیک - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
فرهاد می خواند: "بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی/ بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو/ بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ/ با اینا زمستونو سر می کنم/ با اینا خستگیمو در می کنم/ شادی سکشتن قلک پول/ وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد/ بوی اسکنان تا نخورده لا کتاب ..." قضیه سر عید نیست. قضیه سر آن است که "کودکان
لذت پایان کار - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
حقیقت آن است که نوشتن برای من کار راحتی نیست. با این که در ظاهر خیلی بی دردسر به نظر می رسد گاهی برای درآوردن یک نوشته 200 لغتی انواع و اقسام استرس ها را تجربه می کنم، تا مرز دیوانگی پیش می روم و بعضی اوقات سرم را هم به دیوار می کوبم. توی حالت های خوب، مثل شخصیت های فیلم ها که در نهایت از پس آن "چی
عکس هایی که مرده اند - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
نمی دانم ناشی از ترس است یا یک نوع مورمور شدن وسواس گونه، به هر حال هر چه که باشد تحملش را ندارم. وقتی چشمم به عکس چاپ شده آدم های مرده توی روزنامه ها، اعلامیه ها یا حتی سایت ها می افتد فورا باید آن عکس را از جلوی چشمم دور کنم. احساس ناخوشایندی بهم دست می دهد و اوضاع وقتی بدتر می شود که آن آدم موقع
ای توپ ها به این موجود بدبخت کمک کنید! - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
یکی از وجهه های نه چندان خوشایند خبرنگاری همان قسمت "مثل سگ دنبال توپ بدو" اش است. در این تشبیه خبرنگار بدبخت یک سگ است و مسئولان همان توپی هستند که به هیچ وجه دلشان نمی خواهد گرفته شوند! باید التماس کنی، پشت سر هم تماس بگیری، به دروغ بگویی نمی خواهی علیه کسی چیزی بنویسی، یا توی اداره ها چاپلوسی ر
انتخاب - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
می خواهم کشاورز شوم. دروغ نمی گویم. کاملا جدی هستم. البته از آن نوع مدرن و با کلاسش. هر روز صبح از خواب بیدار می شوم، گزارش می نویسم و درس می خوانم و در این میان به دنبال راهی می گردم که بتوانم کشاورز شوم! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 9:52 توسط ميم سينآ |
خبرنگاری که نمی خواهد دنیا را تغییر دهد! - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
من مخالف این نیستم که از طریق مطبوعات می توان اثرگذاری داشت ولی حداقل ما جایی زندگی نمی کنیم که رسانه ها قدرت خاصی داشته باشند. و من خبرنگار نیستم برای اینکه می خواهم دنیا را تغییر دهم فقط به دلیل آن است که 21 ساله هستم، نباید از پدر و مادرم انتظار داشته باشم بهم پول تو جیبی بدهم و باید خرج خودم را
تقویمی که یاورم نیست - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
چرا باید روز جانباز، کارگر، معلم، شیراز و ماما، همه و همه با فاصله کمی در یک هفته قرار گرفته باشند؟ آخر چرا تقویم هم جوری چیده شده که ثابت کند من بدبختم؟ + نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 9:41 توسط ميم سينآ |
بهترین راه محو شدن چیست؟ - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
به احتمال99 و 75 صدم درصد از کارم اخراج می شوم. به دنبال راهی برای محو شدن می گردم پیش از اینکه مادرم از روی زمین محوم کند! + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 19:56 توسط ميم سينآ |
مرگی که نمی دانی چیست؟ - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 12:12
من آدم انزوا طلبی هستم، در ارتباط با دیگران مشکل دارم و اکثر اوقات از نظر ظاهری به حدی خسته و آشفته به نظر می رسم که بقیه فکر می کنند بیمار هستم. تقریبا تمام طول عمرم همین طور بوده ام. یک جورایی گویی افسردگی مداومی داشته ام که در سال های اخیر به خیلی زیاد شدت پیدا کرده و زندگی ام را تحت تاثیر قرار