چه طور ممکنه همچین آدمی باشم؟ - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 1:19
واقعا فکر نمی کردم اتفاق بیفتد. توی هزاران موقعیت مشابه، همیشه به خیر می گذشت. صدای هشدار گونه مامانم را شنیدم که به بابام گفت: "حواست باشه به موتوره نخوری." همین. جای نگرانی نبود. یا موتور سریع رد می شد یا اینکه بابا سرعتش را کم می کرد. به حدی سریع اتفاق افتاد که حتی وقت نکردم بترسم. فقط وقتی صدای ...
اولین و آخرین نامه عاشقانه 1400 - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 1:19
دلم رو زدم به دریا و برای یه نفر نامه عاشقانه نوشتم. بیشتر از یک ماه توی کشو میزم جا خوش کرده بود. با یه روبان سفید توری دورش و یه پروانه رو بسته ش. یه هفته قبل دل به دریا زدم و پستش کردم. توی تاریخ زندگی من اولین باری که به پسری اعتراف کردم می شه اواخر اسفند سال 1400 توی سن 26 سالگی. نامه هنوز به م...
من سخت می گیرم یا اون؟ - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 1:19
من آدمی ام که زیاد نق می زنم. اخیرا دچار آدمی شدم که خیلی بیشتر از خودم نق می زنه. نمی تونم رک بهش بگم من الان در شرایط روحی مناسبی برای شنیدن مشکلات کوچیک و روزمره تو نیستم چون دقیقا خودم دارم همون ها رو تجربه می کنم. ولی غیرمستقیم بهش گفتم که چون مریضم عملا غذا زیاد نمی خورم، خواب کافی ندارم و ساع...
داستان رژهای من! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
من توی دوران نوجوانی ام هیچ وقت توی قید و بند ظاهرم نبودم. حقیقتش این است که به خاطر یکسری مشکلاتی که با ظاهرم داشتم بر این باور بودم که زشت تر از آن هستم که هیچ تلاشی نمی تواند کاری کند کمی بهتر به ن
یک عدد مامان فیلسوف! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
توی تمام عمرم هیچ وقت خاله ام را به این اندازه خوش حال ندیده بودم. تمام مدت وسط مجلس ایستاده بود و می خندید و توی مراسم عقد خودش با خوش حالی می رقصید. تا همین چند ماه پیش تا قبل از اینکه این آقای داما
من، یک عدد پیرزن! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
مامانم بهم خیره شد و به بابام گفت: "چند روزه قیافه ش پیر نشده؟" بابام حرفش را تایید کرد. خیلی جدی بهش پریدم: "ینی چی که چند روزه پیر شدم؟ دقیق باید این موضوع رو برام تشریح کنی." مامانم گفت: "همیشه چهر
نمی دانم چه مرگم شده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
هیچ دلیل قانع کننده ای برایش وجود ندارد. نمی دانم چرا این بلا به سرم می آید. توی ایام امتحاناتم چند باری این حس گریبانگیرم شده بود ولی تا به این حد شدید نبود. درست است که الان هم کمی نگران امتحان های
بدن خائن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
تا چند وقت خیال می کردم تا اینجای کار همه جور استرس و فشارهای روحی تحمل کرده ام. اشتباه می کردم. هنوز کلی احساسات هست که تا به امروز حتی روحم هم خبر نداشت وجود دارند. فکر می کردم من از فشار ماندن توی
تعادلی که گم شده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
با اینکه کلی درس برای خواندن دارم هر طور که باشد هر روز با مامانم برای یک پیاده روی کوتاه می رویم بیرون. کلا شهرم این قدر کوچک است که سر ربع ساعت می رسیم به نهایتش و باید دوباره همان مسیر را برگردیم ت
گناهکار بی گناه! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
برادر کوچک ترم تقریبا بعد از هر لقمه ای که فرو می داد می گفت: "اصلا مزه نمی ده. بوی خوبی هم نمی ده." ولی به خوردنش ادامه می داد.بهش تشر زدم: "باشه دیگه فهمیدیم. چه قدر می گی؟" و دعوای کلامی ما ادامه پیدا کرد در حالی که او همچنان به خوردن غذای بی مزه ای که دوست نداشت ادامه می داد.گفت: "هر چیزی ستایش ...
دوست پسری که هیچ وقت نیامد/ جنگنده با طبیعت به مدت 24 سال! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
یادم نمی آید سر مبحث چه بود که استاد گفت: "اونایی که دوست پسر ندارن دستاشون رو ببرن بالا." من فقط لبخند زدم و دستم را بالا نبردم. دوست پسر ندارم. از نداشتن دوست پسر هم خجالت نمی کشم که به خاطرش دستم ر
چنین خانواده گلی! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
چند شب قبل خیلی ریلکس روی مبل نشسته بودم و با لپ تاپم فیلم تماشا می کردم که یکهو حس کردم توی سرم دوران افتاده. نمی دانم چه طور توضیحش بدم. وقتی پارسال توی کافه کنار خاله ام غش کردم این طوری نبود. آن م
جیغ های گوش فرسا! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:50
وقتی بهم گفت: "صداتون برای معلمی خوبه." دقیقا می دانستم که منظورش چیست. این جمله فقط حسن بیانی بود برای "خیلی بلند جیغ می زنید." یکی از شاگردهای ریزه میزه که اجازه گرفته بود برود دست شویی برگشت که با
بزرگ ترین تحول من در سال های اخیر! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
من سال ها توی هر جمعی که با فک و فامیل بودیم "گوشه نشین" بودم. می رفتم جایی که کسی سر و کله اش پیدا نمی شود تا تنها باشم. همیشه حرف ها و حرف زدن با آن ها برایم خسته کننده بود. از همین جا بود که به عنو
این بود انشای من - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
فردا امتحان انشا به انگلیسی دارم. از بس همیشه توی کل عمرم به خاطر نوشتنم تشویق شده ام و دوران خبرنگاری ام هم همه کلی سر گزارش هایم برایم به به و چه چه کرده اند الان که کمی توی انشانویسی انگلیسی گیر اف
دختری که ذهن من را درهم و برهم کرد! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
توی مترو دختری که رو به رویم نشسته بود یک کتاب خیلی ضخیم به اسم "کلیات علم اقتصاد" گذاشته بود روی کیف قهوه ای رنگش و مدام رو به تلفنش لبخند می زد. هم کتابش و هم لبخندش حسابی نظرم را جلب کرده بود. لبخن
چه شد که فشارم افتاد؟ - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
ایمیلی را که سال های خبرنگاری استفاده می کردم باز کرده بودم که یکهو توی بخش ارسال شده ها رسیدم به ایمیل های خیلی قدیمی که برای مردم فرستاده بودم. وقتی مسئول یکی از خبرگزاری ها قبولم نکرد یک ایمیل پرسو
احساس ترس از پیری و بیماری - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
دختر خاله ام، یک عدد دهه هشتادی، گفت: "چه قدر فانتزی! چه قدر لاکچری! منم می خوام مثل توی فیلما تو یه کافه از حال برم." در حالی که زیر پتو از سرما می لرزیدم و حال خوشی نداشتم، به خاله کوچکم که توی کافه
من و آدم ها - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
وقتی توی یکی از ساختمان های اداری دانشگاه دنبال اتاق مدیر گروه رشته ام می گشتم، یاد روزهایی افتاده بودم که مدام توی اداره های مختلف دنبال خبر نوشتن بودم. آن موقع از اینکه می توانستم خیلی از جاها را به
من یک عدد جادوگر - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 22:10
برادر کوچکم بهم خیره شد و گفت: "خدایی الان دیگه واقعا عین جادوگرایی! کلاهت که نوکش تیز رفته بالا، موهاتو ریختی دور و برت، عینکم که داری. فقط یه جارو کم داری که باهاش پروازی کنی. همین!"